محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1296

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

برخاست و زيدان را گفت : بيا . [ 356 a فا ] و به سراى اندر شد و زيدان از پس وى اندر شد تا به در سراى رسيد . فاطمه بيرون آمد . طاهر گفت : هر چه خواهى گفتن او را بگوى . و خود بيرون رفت و بر در سراى بنشست . فاطمه چون زيدان را ديد نشناخت ، از آنكه او را هرگز نديده بود ، او را گفت : اى زن ، كه اى تو ؟ زيدان گفت : تو خود كه اى ؟ گفت : من فاطمهء كوفى . او گفت : نام من زيدان است و من رسول وزيرم ، و اين رقعهء وزير است سوى جعفر و مادرش آورده ام و ببايد رسانيد . فاطمه آن رقعه بستد . و زيدان را هم آنجا بيرون پرده بنشاند و او را گفت : اگر كسى از خادمان ترا پرسد كه ايدر چه مىكنى ، گو با فاطمه كارى دارم . و فاطمه آن رقعه سوى جعفر و مادرش برد و برخواند . و چون نوشته بود كه رقعه بايد كه به من باز آيد ، بعد از زمانى فاطمه از پرده بيرون آمد با آن رقعه . و زيدان را گفت در اين رقعه نشانى نيست كه رقعهء وزير است و ما خط او ندانيم و نيز ندانيم كه تو رسول وزيرى ، توانى كه مرا استوار كنى به سوگند . گفت : توانم . فاطمه مصحف قرآن از آستين بيرون آورد و او را بدان مصحف سوگند داد . پس ايمن شد . و رقعهء زيدان بازداد به مهر و گفت : بگو كه ما فرمانبرداريم . بيش از اين چيز نگفت . زيدان چون به در سراى رسيد خادم پرسيد كه بيمار را ديدى و خير هست . گفت : خير است و من ايشان را گفتم چه كنيد تا چون وقت باشد من خود بازآيم . و زيدان سوى عبّاس آمد و هر چه رفته بود با عبّاس بگفت . عبّاس را دل ايمن شد . پس فاطمه چند بار پيش عبّاس آمد و گفت و شنيد كردندى . و فاطمه گفت : مادر جعفر از اين كار سخت بترسيد و مىگويد ترسم كه فرزند من اندر اين هلاك شود ، و ندانم كه عاقبت اين كار چه گونه بود . عبّاس ايشان را تسلَّى مىكرد و پيغامها به دست فاطمه مىفرستاد و وعده هاى نيكو همى كرد تا ايشان را دل خوش شد ، تا عبّاس بدانست كه ايشان اجابت كردند و دل بر آن كار نهادند . و بيمارى مكتفى هر روز سختتر مىشد . و عبّاس دانست كه چون مكتفى از ميان بشود و خليفتى ديگر بنشانند سپاه را درم بيعتى بايد تا خلافت او را بيعت كنند . و نيز علىّ بن عيسى بن جرّاح را و محمّد بن علىّ بن الفرات را بفرمود تا